كاپيتولاسيون و آغاز دوره‌اي نو در مبارزه
«حضرت امام نطق مربوط به كاپيتولاسيون را ايراد فرمودند و اعلاميه كاپيتولاسيون مطرح و پخش شد اما تصميم گرفته شد در مقابل دستگاه جبار پهلوي كارهايي خاصي اضافه بر برنامه‌هاي پخش اعلاميه و مسجد و سخنراني و.‌.‌. انجام پذيرد. » آقاي شفيق در ادامه مي گويد: «در ابتدا قرار شده بود تشكيلات هيأت‌هاي مؤتلفه اينگونه باشد، هر ده نفر از افرادي كه آمادگي داشتند و در مسير انقلاب با اين جمع همكاري كنند يك حوزه تشكيل داده و يك رابط از ميان آنها همراه با رابطين حوزه‌هاي ديگر جلسه رابطين ده نفر داشته باشند و فردي از بين آنها به جلسه بالاتر كه شوراي مركزي بود راه يابد نتيجتاً ارتباط شوراي مركزي با اعضاء از طريق حوزه‌هاي 10 نفره و كميته‌ها و رابطين برقرار مي‌شد.پس از مدتي ضمن يك نظرخواهي از اعضا در مورد نحوه همكاري و ميزان آمادگي آنها مشخص شد عده‌اي در كارهايي بالاتر ـ حتي نثار جانشان ـ آماده‌اند كه ايشان يك گروهي كه با جمعيت ارتباط داشت را تشكيل دادند كه داراي جلساتي خاص بوده و از شوراي مركزي شهيد حاج مهدي عراقي و شهيد اماني با آنها تماس داشتند و از اعضاي اين گروه مي‌توان از شهيدان محمد بخارايي، رضا صفار هرندي،‌ مرتضي نيك‌نژاد و شهيد علي اندرزگو نام برد. نهايت اين گروه تعليمات نظامي و استفاده از سلاح را فرا گرفتند.»

مرحوم حاج سعيد اماني برادر و همرزم شهيد اماني مي‌گويد:«وقتي كه حضرت امام براي مردم بيان كردند كه براي مبارزه با رژيم بايد فعاليت چشمگيري داشت اينها به اين نتيجه رسيدند كه يك نمونه از فعاليت بالاتر ايجاد گروه و مبارزه مسلحانه است. در بعضي موارد ـ چون در آن سنخ فكري جامعه هنوز مبارزه مسلحانه اعتبار لازم را نداشت ـ بعضي به شهيد حاج صادق اشكال مي‌گرفتند كه چرا اقدام مسلحانه كرده است و ما جواب مي‌داديم كه او يك قدم بدون اجازه مراجع و ولي فقيه برنمي‌دارد».

دكتر بادام‌چيان در زمينه اذن علما چنين نقل مي‌نمايد:«براي اعدام انقلابي شاه و يا منصور هم نظر علما و بزرگان را خواستند قبل از تبعيد امام فرموده بودند حالا زود است و پس از آن كه به ايشان دسترسي نبود شهيد مطهري و شهيد بهشتي [كه حضرت اما براي چنين مواقعي منصوب فرموده بودند] در اين قضيه اجازه دادند و در نهايت مرجع تقليدي مثل آيت‌الله ميلاني حكم را تأييد نمودند».

حاج تقي خاموشي نيز مي‌گويد:«خدمت اكثر مراجع كه مي‌رسيديم از جواب قاطع ابا مي‌كردند و بطور ضمني مي‌گفتند اين كار ممدوح است منتها با اين كيفيت كه بخواهيد رأس يعني شاه را بزنيد شرايط مهيا نيست و هرج و مرج مي‌شود، ما نياز به مجوز قطعي داشتيم تصميم بر اين شد كه به علت عدم دسترسي به امام به آيت‌الله ميلاني كه در ايران محل صدور حكم بعد از امام بودند مراجعه كنيم.

به همراه برادر ديگري خدمت ايشان رسيديم و در مورد ترور شاه يا منصور سؤال كرديم ايشان در مرحله اول از جواب صريح ابا كردند و بعد من عرض كردم لطفاً اگر مي‌شود صريحاً بفرماييد كه اگر ما برويم و اين كار را انجام دهيم آيا در نزد خدا مأجور هستيم و ثانياً مسئوليتي بر گردن ما نيست كه آن دنيا بخواهيم جواب دهيم؟ ايشان فرمودند: «اگر اين كار بشود در مورد شخص منصور خيلي بجا و به مورد است و از نظر شرعي بسيار شايسته است» اين جمله دقيقاً لفظ به لفظ ايشان است اين جواب قاطع را كه گرفتيم با توجه به صحبتهاي حضرت امام حجت بر ما تمام شد».
 
اخطار نهايي
 
آقاي شهاب مي‌گويد:«حضرت امام كه در 13 آبان تبعيد شدند ما قصد برپايي يك مراسم اعتراض داشتيم ولي در هر مسجدي مي‌خواستيم مراسم برگزار كنيم ممنوع بود بالاخره در مسجد سيد عزيزالله خدمت آيت‌الله العظمي آقاي خوانساري بزرگ رسيديم ايشان با شرط عدم تداخل با نماز اجازه فرمودند و مراسم تشكيل شد و يكي از برادران صحبت كردند. پس از سخنراني قطعنامه‌اي خوانده شد كه به رژيم اخطار كرد اگر چنانچه تا چهل روز ديگر جوابي دربارة امام داده نشود ما كاري كه وظيفة الهي است انجام مي‌دهيم.

در روز 21 آذرماه ـ مقارن با فتح آذربايجان ـ شاه ملعون در ايوان شهرداري ايستاده بود و سان مي‌ديد ما در آن روز در مراسم رژه تراكتهايي پخش كرديم كه ما چنين مراسمي داريم.

رژيم مجبور شد مسجد را نبندد و ما در مسجد قطعنامه را خوانديم. اگر دقت كنيد 40 روز كه از 21 آذر بگذرد همان اول بهمن است كه منصور را زديم البته در اين فاصله جلسات روشنگري داشتيم كه قرار شد هركدام از سخنرانان را گرفتند ديگر بجايش برود. آقاي باهنر، آقاي مرواريد و.‌.‌. به منبر رفتند و همه را گرفتند».

 
مكان اجراي حكم
 
در رابطه با مكان اجراي حكم سه امكان وجود داشت، مسجد مجد كه منصور براي ختم مي‌رفت، افتتاح شركت تعاوني ارتش و مقابل مجلس.

يكي از همرزمان شهيدان مي‌گويد: «.‌.‌. در رابطه با مسجد مجد، برادران در زندان ] مطلب را اينگونه [ باز كردند كه وقتي خدمت شهيد صادق اماني گفتند كه در مسجد مجد براي ما ساده‌ترين راه است كه انجام بدهيم، و گير هم نمي‌افتيم، احتمال خطر هم بسيار كم است، در تعاوني ] نيز [ امكان عمل زياد است ولي خطر يك خورده بيشتر از آن مسجد است، اما در ميدان بهارستان جلوي مجلس احتمال توفيق كم است و خطر زياد، ] بالاخره [ در جمع‌بندي، شهيد صادق اماني رحمه‌الله عليه (كه من شايد در سطح خودمان نمي‌توانستم نظيري براي او بشناسم و هنوز هم نمي‌شناسم، او بي‌شك حدود 4000 حديث از حفظ بود و واقعاً وقتي ما او را از دست داديم، برايمان بسيار گران بود او در بسياري از مراحل كه ما گير مي‌كرديم يكدفعه مي‌ديديم كه شهيد صادق اماني از چنته يك حديثي بيرون كشيد و واقعاً از مشكلات بيرونمان مي‌آورد.) مي‌گويد كه مسجد كم خطر است اما بعداً كساني كه به مسجد نمي‌آيند، مي‌گويند آنجا خطر است. ما در خانة خدا كه جاي امن است نبايد چنين كاري را بكنيم، بايد خطر را با خودمان بخريم و آسان را نپذيريم. در رابطه با تعاوني به اين مي‌رسند كه اگر در آنجا منصور را بزنند با اينكه راحت‌تر از بهارستان است، نتيجه‌اش اين شود كه مي‌توانند بگويند اينها ضد تعاوني بودند كه در تعاوني منصور را زدند.‌.‌. مي‌توانستند عده‌اي واقعاً صحنه را جوري جلوه دهند، كه اينها طرفدارهاي سرمايه‌دارها هستند يا با تعاوني مخالفند. امام در مجلس او قرارداد تازه‌اي را كه يك وضع بسيار زشتي را براي ملتمان دومرتبه پيش‌بيني مي‌كردند، داشت به مجلس مي‌برد.‌.‌.»
 


 

شب عمليات بدر
 
در شب عمليات اين چهار شهيد عزيز در منزل شهيد بخارايي جمع شدند آخرين دقتهاي لازم را در برنامة خود انجام دادند. شهيد عراقي در اينباره مي‌گويد: «اينها جلسه‌اي در شب پنج‌شنبه داشتند؛يك قطعنامه اي در 6 ماده تنظيم مي‌شود:

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

«ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفاً كانهم بنيان مرصوص»

ناله را هرچند مي‌خواهم كه پنهان بركشم

سينه مي‌گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن

ما با قلبي سوزان آماده شهادتيم، ديدن اين تن‌هاي برهنه، شكمهاي گرسنه و بدنهاي ناتواني كه زير تازيانه‌هاي عمّال استعمار آنها را به پرستيدن پيكر محنوس شاه وا مي‌دارند، ما و هر انسان را رنج مي‌دهد. ما براي اولين‌بار شليك گلوله را بر روي دشمنان شما ملت ايران، طنين‌انداز مي‌كنيم، باشد كه شما نيز پيروي كنيد. .‌.‌. ما همانند سرور شهيدان حسين‌بن علي عليه‌السلام زندگي را عقيده و جهاد در راه آن مي‌دانيم.‌.‌. شما اي ملت ايران.‌.‌. با قلبي مملو از ايمان به پاخيزيد و اين عاملين منفور استعمار و حيات كثيف حاكمه را يكباره نابود سازيد. ما از وراي اين جهان با شما سخن مي‌گوييم. نترسيد به پاخيزيد و خود را به كاروان شهداء ملحق سازيد.‌.‌.

كه به امضاي چندتا از برادران مي‌رسد كه علت عمل بيان بشود توي آن، كه چرا ما اين كار را كرديم و هركدام از اين برادران كه موفق بشوند اين كار را در آن روز انجام بدهند، آن قطعنامه كه به امضاي او هست پخش بشود. و علاوه بر اينها مرحوم بخارايي خودش هم در حدود نيم ساعت صحبت مي‌كند و خطاب مي‌كند به نسل جوان و جوانان كه:

من از دنيايي نو وراي اين جهان با شما سخن مي‌گويم، من اولين كسي بودم كه تير را به طرف دشمن رها كردم، تا وقتي كه استعمار و استثمار و استبداد را از اين مرز و بوم بيرون نكرده‌ايد، اسلحه خود را بر زمين نگذاريد.‌.‌.

آن شب را تا ساعت 12 اينها برنامه‌هايي كه در رابطه با فردايشان بود، تقريباً تنظيم مي‌كنند، بعد از ] ساعت [ 12 هم يك مقداري مي‌خوابند، در حدود يك ساعت به اذان مانده، بچه‌ها بلند مي‌شوند و مشغول نماز شب ] مي‌شوند [. صبح (روز بعد، يعني پنج‌شنبه اول بهمن ماه، مصادف با 17 رمضان، روز عمليات بدر، مأمورين اجراي حكم، تحت فرماندهي شهيد حاج صادق اماني با زبان روزه) حركت مي‌كنند و به طرف (ميدان) بهارستان.
 


 

چگونگي عمليات از زبان شهيد بخارايي
آقاي شهاب مي‌گويد:«من در زندان از شهيد بخارايي پرسيدم چگونه عمليات انجام گرفت؟ ايشان تعريف كرد ماشين منصور داخل نرفت بيرون ايستاد در يك ماشين خودش نشسته بود و در ماشين ديگر يك تعداد افسر مسلح اسكورتش مي‌كردند. من نامه را به دستش دادم در يك دستش نامه بود و روي دست ديگرش باراني يك تير به شكمش شليك كرد و بعدي را به حنجره‌اش زدم كه حنجره‌اش را دريد. افسرهايي كه در ماشين پشت‌سر بودند اسلحه‌ها را در ماشين گذاشتند، در ماشين را قفل كردند و از كوچه پشت مجلس فرار كردند. مأمورين مجلس جنازه منصور را در ماشين گذاشتند و من هنگام فرار دستگير شدم و مرا به كلانتري بهارستان بردند.

نصيري آمد ـ در آن موقع رئيس شهرباني بود ـ پرسيد اسمت چيست گفتم به تو مربوط نيست اسم خودت چيست. گفت من نصيري هستم، گفتم من نمي‌دانم نصيري كيست چه كاره هستي گفت رئيس شهرباني، تو اسمت چيست؟ گفتم من نمي‌گويم. با عصاي مارشالي زد و دوتا دندانم را شكست و مرا به كلانتري سپرد و گفت: هيچ‌كس با اين تماس نگيرد حتي خبرنگاران و رفت. من اين را كه شنيدم وقتي سوار ماشينم كردند ببرند خودم را پشت شيشه عقب چسباندم و از من عكس گرفتند چون قرار بود هم اعتصاب غذا كنيم هم اعتصاب حرف هيچ نگفتم. قانون اين است كه يك شب بيشتر نمي‌توانند در آگاهي نگه دارند و بايد تحويل زندان بدهند. چون ديدند كاري نمي‌توانند بكنند مي‌خواستند تحويل زندان بدهند حتي بند كفشم را باز كردند بلكه سندي بيابند تكه كاغذي در جيب پيراهنم بود كه تلفن مدرسه خزائلي را نوشته بودم. سريع بوسيلة تلفن رفتند و از مداركم به خانه ما رفتند و از آنجا قضيه لو رفت.»
 


 

دستگيري‌ها آغاز مي‌شود
 
پس از يافتن آدرس خانة شهيد بخارايي به شهيد نيك‌نژاد و هرندي نيز دست مي‌يابند و تعدادي در اين زمينه دستگير شدند رژيم متوجه تشكيلاتي قوي در برابر خود مي‌شود و به دنبال مسئولين گروه مي‌گردد. شاه دستور دستگيري شهيد اماني و شهيد اندرزگو را صادر مي‌كند بالاخره براي جلوگيري از دستگيري وسيع ياران امام محل اختفاي شهيد اماني معرفي مي‌شود و رژيم به يكي از دو نفر مورد نظر مي‌رسد. همسر شهيد اماني از چگونگي دستگيري مي‌گويد:

«خود ايشان تا ساعت 10 صبح آن روز در منزل بودند و بعد از منزل رفتند بيرون. ساعت 8 شب ريختند منزل ما را محاصره كردند نه مي‌گذاشتند كسي برود نه كسي بيايد. پرسيدند همسر صادق كيست من معرفي شدم مرا دستگير كردند و بردند براي شهرباني. بچة كوچكم شيرخوار بود فقط روزي يكبار من را مي‌آوردند منزل بچه را شير مي‌دادم،‌ بچه را نمي‌گذاشتند ببرم. من و قاسم آقا ـ فرزند بزرگتر شهيد اماني ـ را تا روز 28 ماه مبارك كه ايشان را دستگير كردند مي‌بردند شهرباني تا اقرار كنم حاج صادق كجاست ».

 


 

بيدادگاه ستمشاهي
 
آقاي شهاب در خاطرات خود مي‌گويد:«ما را پس از بازجويي زياد كه پنج ماه به طول انجاميد به دادگاه بردند رئيسان دادگاه نشسته بودند و 5 ، 6 نفر آمريكايي نشسته بودند و با اجازه آنها دادگاه شروع كرد. يك روز بيست و چهار نفر از دانشجويان حقوق ارتش را آوردند كارآموزي، رئيس دادگاه به آقاي بخارايي گفت آخرين دفاعت را بكن. ايشان گفت: «ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص» من از وراي اين جهان با شما صحبت مي‌كنم من اولين تير را بسوي دشمن رها كردم اي جوانان، اي دانشجويان.‌.‌. بقية راه با شماست.

ناله را هرچند مي‌خواهم كه پنهان دركشم

سينه مي‌گويد كه من تنگ آمدم فرياد كن .‌.‌.

در همين هنگام دانشجوها دستمال درآوردند و شروع كردند به گريه كردن،‌ رئيس دادگاه برآشفت و دو روز دادگاه را تعطيل كرد».

شهيد عراقي نيز از دادگاه اينگونه مي‌گويد: «روز اول دادگاه كه آمديم آقاي نيك‌نژاد سخت مريض شده بود كه قادر به حركت نبود بطوريكه مأمورين از آوردنش خودداري كردند. ولي وقتي آوردند دادگاه رئيس دادگاه پرسيد كجاست؟ گفتند اين شكلي است گفت فوراً يك آمبولانس برود دنبالش بياوريدش، يك نيمكت هم پشت صندلي ما گذاشتند و آقاي نيك‌نژاد را آوردند با تخت آمبولانس خوابانيدند.»

آيت‌الله هاشمي رفسنجاني در خاطرات دستگيري و بازجويي خود نقل مي‌كند:«بازجوي ما، كوچصفهاني بود.‌.‌. او يك بازجويي طولاني از من كرد كه تا ظهر ادامه داشت و عمدتاً مربوط مي‌شد به منبر ما، مخصوصاً همان منبرهاي كانون نشر حقايق علوي و.‌.‌. بعد هم رفت سراغ هيأتهاي مؤتلفه. منشأ آشنايي، كمك مالي و.‌.‌. وقتي به اينجا رسيد متوقف شديم.‌.‌. سرهنگ مولوي آمد، ‌بازجوها نشسته بودند و همان سؤالهاي قبلي را كردند. ما گفتيم نه همه اينها دروغ و اتهام است. بلند شد و بنا كرد از رو خواندن، فتوي قتل منصور را تو از (آيت‌الله) ميلاني گرفته‌اي و.‌.‌. تو همة اينها را بايد اينجا بگويي.‌.‌. اگر بگويي نجات پيدا مي‌كني.‌.‌. من خيلي بي‌اعتنا گفتم همة اينها ادعاست. آن وقت خودش بنا كرد به كتك زدن يك مقدار مشت و لگد زد بعد گفت بزنيد تا حرفها را بگويد و رفت.‌.‌.»

 


 

آخرين لحظه‌ها
 
آقاي شهاب مي‌گويد:«ما در زندان انفرادي بوديم من كنار شهيد حاج صادق اماني بودم و هر سلول 2 پاسبان داشت يكي حركات ما را مي‌نوشت و ديگري مراقب بود كه پاسبان اول با ما سازش نكند. يك روز ناگهان مأموران به زندان ريختند پرسيدم چه خبر است به حاج صادق گفتند: بيا بيرون! حاج صادق بلند شد و بيرون آمد معلوم شد چون حاج صادق با آسودگي خاطر و راحت مي‌خوابيد و آنها انتظار چنين عكس‌العملي نداشتند گمان كرده بودند ايشان مرده است و نگران شده بودند. ايشان خيلي راحت مي‌خوابيد گويي به معشوق خود رسيده بود خيلي كم غذا مي‌خورد و يك سر سوزن اضطراب نداشت».

شهيد عراقي در خاطرات خود اينگونه مي‌نويسد:«فردا شب كه روز سه‌شنبه بود ـ روز 25 خرداد ـ بعد از نماز مغرب و عشا بود كه آمدند عقب من و حاج هاشم اماني، رفتيم دفتر سرهنگ پريور ـ رئيس كل زندان ـ او اين جور صحبت را شروع كرد كه ديدي به تو گفتم كه شاه مي‌آيد و تخفيف مي‌دهد و مورد عفو قرار مي‌گيريد و چه مي‌شود و چه مي‌شود، از اين حرفها. خلاصه‌اش شما و ايشان مورد رحمت شاه قرار گرفته‌ايد. ما اولين سؤالي كه كرديم، گفتيم كه آن چهارتا بچه‌ها جريانشان چه مي‌شود؟ گفت هنوز به ما دستوري نداده‌اند. بعد گفتيم كه اگر اين مرحمت را جايي وارد نكرده‌اند و مي‌شود برگردانيد. به آنها بگوييد برگردانند، ما اين مرحمت را نخواستيم. گفت شما اصلاً عقلتان كم است، ديوانه هستيد، آدم حسابي كه اينجوري حرف نمي‌زند، بلندشو برو يك تشكر بكن، يك نامه بنويس. گفتم نه، فرق بين ما و شما اين است كه شما براي زندگي دو روزه‌ات حاضريد تن به هر ذلت بدهيد، ما سعي مي‌كنيم كه از اينجا زود رخت بكنيم و برويم، اين دوتا فرهنگ است، دوتا فكر است، آن عينكي كه تو به چشمت زده‌اي و دنيا را داري با آن مي‌بيني و آن عينكي كه ما به چشممان زده‌ايم و دنيا را با آن مي‌بينيم دو نوع عينك است و دو نوع ديد است. ما بلند شديم آمديم.»

آقاي شهاب از وداع اينگونه مي‌گويد:«قبل از اعدام مي‌خواستند يك يك ما را صدا كنند. اولين نفر شهيد عراقي را صدا كردند ـ ايشان خيلي زرنگ بود تا بيرون رفت فهميد آنها مي‌خواهند به اين وسيله آن چهار نفر را نگه دارند تا براي اعدام به زندان ديگر ببرند ـ او به رئيس زندان گفت: «ما مثل ماهي كه از آب بيرون افتاده تقلا مي‌كنيم تا شهيد شويم، ناراحت نيستيم مي‌خواهيم اعدام شويم اگر از ما ترس داريد ناراحت نباشيد ما با اين عشق آمده‌ايم همه را صدا كن تا با هم چايي بخوريم و وداع كنيم». همه آمديم شهيد اماني گفت: «من براي شما چه كنم؟ ما كه به آرزوي خود مي‌رسيم. شما مي‌خواهيد اسير شويد ما براي شما دعا مي‌كنيم» سپس افزود: «آقايان شما بلندگوي ما هستيد، ما فقط و فقط براي بقاي اسلام و روحانيت اين اقدام را كرديم».

پس از آن وداع كرديم و ايشان را بردند و ما را به زندان برگرداندند. در بند صداي تيرها را شنيدم و فرداي آن روز ما را به زندان قصر منتقل كردند».

ديگر يار شهيدان حاج آقا عسگراولادي از شب وداع اينگونه روايت مي‌كند:«آن شهدا شاد بودند و شايد از همه آرامتر و شادمانتر شهيد صادق اماني بود. با اينكه او همسر و دو فرزند داشت و سه نفر ديگر هنوز ازدواج نكرده بودند. اما از همه آرامتر و شادمانتر، روزها به بحث و شبها به تفسير قرآن مي‌گذشت و در آخر هر شب مناجات بود و آن شهدا مناجات ويژه داشتند.

يكي از شبها من خواب آلوده، توجه داشتم به راه رفتن شهيد اماني در داخل راهروي سلولهاي زندان، ديدم اينطور دارد با خدا راز و نياز مي‌كند: (خدايا، يك عمر خدا، خدا كردم، خدا مي‌خواهم پهلويت بيايم. خدا، خدا، خدا) يعني خودماني‌ترين مناجات را با خدا داشت.»

همسر شهيد اماني از آخرين ديدار خود اينگونه مي‌گويد:«دفعة آخري كه مي‌خواستيم به ملاقات برويم مادر شهيد اماني گفتند به صادق بگو من از تو راضي هستم انشاءالله امام زمان و خدايت از تو راضي باشند. وقتي من خدمت ايشان رسيدم و پيام را رساندم خيلي خوشحال شدند دستها را بالا بردند و خدا را شكر كردند و گفتند به مادرم بگوييد عمده نگراني من رضايت شما بود».

آقاي عسگراولادي در خاطره‌اي ديگر مي‌فرمايند: «شهيد حاج صادق اماني در شب وداع خواب ديده بود كه كسي به ايشان مي‌گويد تو در حال رفتني دو فرزندت قاسم و صديقه را به كه مي‌سپاري ايشان مي‌گفتند من در عالم خواب گفتم همان كار كه مولايمان سيدالشهداء كرد و فرمود «استودعكم الله» من اين دو را به خدا مي‌سپارم چون من به جانب خدا در حال حركت هستم».

شهيد عراقي نيز از آخرين وداع اينگونه مي‌گويد:«ما مسأله را مطرح كرديم به اينكه در اين مسافرتي كه بنايش را با هم گذاشتيم و اميد داشتيم تا آخرين منزلگاه در اين سفر با هم باشيم، ولي چون هركاري قابليت و لياقتي مي‌خواهد، من و برادرم هاشم لياقت اين را نداشتيم كه در اين سفر با شما همراه باشيم. در حال شما هستيد كه گوي سبقت را از ما ربوديد. اين است كه من به نوبة خودم متأثرم و متأسفم كه چرا اين لياقت در من نبوده كه در اين حالت حداقل به دنبال شما باشم و دنباله‌رو شما باشم. بعد از من مرحوم حاج صادق [اماني] صحبت كرد، او هم خطاب كرد به اين كه از آرزوهاي من بود كه اين شب را ببينم و نمي‌دانم كه چه طوري شكر اين نعمت را بجا بياورم كه چنين چيزي نصيبم شده و من وصيت مي‌كنم به شما كه به خانواده من بگوييد كه براي من ختم نگيرند.

بعد، محمد [بخارايي] صحبت كرد و گفت من همانطور كه در دادگاه گفتم، امروز هم به شما برادرها وصيت مي‌كنم كه به جوانان اين مرز و بوم بگوييد كه اولين تير را من رها كردم، ولي آخرين تير نبود، تا بيرون كردن دشمن و استعمار از اين مرز و بوم بر زمين ننشينند. و به همة برادران و دوستان و اقوام من بگوييد كه براي ما جشن بگيرند و پايكوبي كنند. در اين موقع بود كه مأمورين نتوانستند طاقت بياورند و گريه‌شان افتاده بود، هق هق مأمورين راه افتاد. سرهنگ محرري كه دم در ايستاده بود چشمش آلوده به اشك شده بود و من را صدا كرد، گفت وضع مأمورين من دارد بهم مي‌خورد و بعدش مي‌ترسم كه وضع زندان هم بهم بخورد، بگو صحبت نكنند. گفتم من كه نمي‌توانم اين كار را بكنم، چهار تا از برادرانمان را مي‌خواهيد بكشيد، بعد بگويم كه صحبت نكنيد. اصلاً اين درست است؟ شما برو توي دفتر بنشين هيچ اتفاقي هم نمي‌افتد، بگذار هرچه مي‌خواهند بگويند، حرفهايشان را بزنند. ديگر هركدام از بچه‌ها تقريباً در رابطه با همين مسائل صحبت كردند،‌ بعدش هم مرتضي [نيك نژاد] و بعد هم رضا [صفار هرندي] .

تا اينكه ساعت نزديك يك بعد از نيمه شب بود، بچه‌ها را تا دم در مشايعت كرديم، دوتا جيپ كه توي آن مأمور بودند و چهارتا كاميون پليس، اينها را سوار كردند و از زندان موقت بردند عشرت‌آباد به لشگر دو زرهي، تا اذان صبح كه اينها را شهيد كردند، مأمورين آنجا بودند. قبل از اينكه به درجه شهادت برسند، وضو گرفتند دو ركعت نماز خواندند، تكبير الله اكبر، آياتي از قرآن تلاوت مي‌كردند و با روحي سرشار از شادي خلاصه‌اش لبيك گفتند به نداي حق و مأمورين كه آمدند، خود مأمورين طاقت نداشتند، وقتي برگشتند توي بندي كه ما بوديم، اكثرشان از بس كه گريه كرده بودند، چشمشان سرخ شده بود، از شهامت بچه‌ها، از روحيه بچه‌ها، از قوي بودن بچه‌ها در اين موقع اظهار تعجب مي‌كردند.»


 


 

خبر منتشر نشده كيهان
 
خبري كه در ذيل آمده است خبري است كه 37 سال پيش، در سحرگاه روز بيست و ششم خرداد ماه 1344 توسط خبرنگار كيهان از مراسم اعدام! چهار شهيد گروه مؤتلفه اسلامي تهيه شده است ولي مسئولان آن روز كيهان از درج اين خبر در روزنامه جلوگيري كرده و آن را به بايگاني فرستاده بودند. كاغذي كه اين گزارش كوتاه روي آن نوشته شده، اگرچه كهنه و فرسوده است، اما خبر، همچنان تازه و پرمخاطب است. متن خبر، گويا است و نيازي به توضيح و تفسير ندارد. چهار مرد خدا را به قربانگاه مي‌برند. و آنها آرام و مطمئن به استقبال مرگ مي‌روند، مرگي كه آغاز زندگي جاودانه در جوار معبود و آخرين گذرگاه به سر منزل مقصود است. مردان خدا، كه از خود گذشته و به جانان رسيده‌اند، آيات قرآن را زير لب زمزمه مي‌كنند و شايسته نمي‌دانند كه هنگام ديدار، سخني جز كلام يار بر لب داشته باشند. به اعتراف دژخيمان شاه، «ضربان نبض و قلبشان طبيعي است».‌.‌. قاتلان، سينه عاشورائيان را به رگبار مي‌بندند و.‌.‌. لحظه‌اي بعد، مرغان عاشق كه از قفس خاك به عالم پاك پركشيده‌اند، به حقارت قاتلان مي‌خندند.‌.‌.

«ساعت دو نيمه شب متهميني كه قبلاً از زندان موقت به پادگان حشمتيه منتقل شده بودند جهت انجام تشريفات قانوني و معاينة طبيب قانوني به ترتيب به اتاق نگهباني وارد شدند.

كليه متهمين كه قبلاً وصيتنامه‌هايشان را نوشته بودند و آماده بودند. پس از ذكر آدرس و نوشتن مل دفن مورد معاينه قرار مي‌گرفتند. چهار متهم ضربان نبض و قلبشان طبيعي بود هريك از متهمين در پاي ورقة وصيت خود نوشتند تا جسدشان را در ابن‌بابويه به خاك بسپارند. محمد بخارايي گفت از تهران خارجم نكنيد بعد مكثي كرد و گفت هركجا كه بستگان من مي‌خواهند به خاكم بسپارند.

در ساعت 4 صبح متهمين در حالي كه هريك توسط 3 مأمور مراقبت مي‌شدند به ميدان تير منتقل شدند، دستمال براي بستن چشمهاي متهمين نياورده بودند، چند نفر از درجه‌داران دستمالهاي خود را دادند تا چشم متهمين را ببندند.

هنگامي كه صفار هرندي براي امضاء وصيتنامه آمده بود تقاضا كرد تا پدرش را حاضر كنند و با او ملاقات كند، با اين تقاضا موافقت نشد و به او جواب داده شد كه چون حكم اجرا خواهد شد، و اگر پدرت بيايد و تو را ببيند چون پيرمرد است ممكن است دچار عارضه سكته شود ولي پس از اجراي حكم مانعي دارد كه مطلع شود و امكان دارد كه دچار ناراحتي نشود.

متهمين زير لب به جز آيات قرآن چيزي نمي‌گفتند. پس از آنكه چشمهاي متهمين بسته شد دستور شليك صادر گرديد و پس از ختم شليكهاي سربازان يكي از درجه‌داران تير خلاص را به روي مقتولين شليك كرد، در اينجا پزشك قانوني از اجساد معاينه كرد و جواز دفن به اسامي مقتولين صادر شد.»


 


 

حضور عظيم مردم پس از شهادت
 
با اينكه رژيم طاغوت خبر را منتشر نكرده بود، از حدود ساعت 8 صبح جمعيت عظيمي به طرف مسگرآباد بالا به راه افتاد و تجمع عظيمي برپا شد.رژيم كوشيد جلوي هرگونه اعتراض و تجمع را بگيرد اما نتوانست و جمعيت تا غروب در مسير جاده خاوران تردد داشت.

براي شب هفت، نيز رژيم اجازه برگزاري ختم نداد و مردم هزاران هزار نفر بر سر مزار رفتند كه رژيم در گزارش ساواك تعداد را حدود پنج هزار نفر اطلاع داده است كه البته آنها در كم جلوه دادن حضور مردم سعي داشته‌اند.رژيم قبرستان را محاصره كرده و اجازه هيچ مراسمي بر سر مزار را نداد و مردم فقط در طول جاده خاوران تردد مي‌كردند و گريه و اظهار خشم داشتند به گزارش ساواك توجه فرمائيد.
سازمان اطلاعات و امنيت كشور
 

موضوع : شب هفت قاتلين مرحوم منصور
ساواك شهرري گزارش مي‌نمايد
از ساعت 14:00 روز 31/3/44 به منظور برگزاري شب هفت اعداميان اخير كه در شهادت مرحوم منصور دست داشته‌اند تعدادي در حدود پنج‌هزار نفر با وسائط نقليه و پياده به تدريج از ساعت فوق‌الذكر الي ساعت 19:00 به طرف گورستان مسگرآباد آمدند كه با پيش‌بيني قبلي و گماردن مأمورين ژاندرمري در طول راه از انجام مراسم و تجمع آنان جلوگيري كه مجبور به مراجعت مي‌شدند حتي به خانواده اعداميان كه با آوردن وسائل تعبد برگزاري مراسم را داشتند اجازه رفتن به گورستان داده نشد افرادي كه براي شركت در اين مراسم آمده بودند عموماً از كسبه بازار و ميادين تهران و شاگردان مغازه‌هاي آهنگري و ريخته‌گري بودند ضمناً در ميان آنها نامبردگان زير شناخته شده‌اند.

خانواده اماني، بخارائي، محمد كاشاني، احمد سريار (كارفرماي كارخانه آرد در خيابان شير و خورشيد، علي اكبر آدم‌نژاد، محمد انگجي، شيخ فتح‌الله عباسي (ساكن دزاشيب محصل قم) قاسم عباسي (كارمند برق شميران) فولكس شماره 2964 تهران ـ 17 بنز شماره 2299 تهران ـ 23 اپل 8694 تهران ـ 22 بنز سواري 65954 تهران ـ سواري 66627 .

رئيس ساواك استان مركز ـ مولوي
 

New Page 1